شما اینجا هستید
اخبار » من و رشته‌ام

من و رشته‌ام
تیرماه ۸۷ کنکور رو که دادم، مرداد همان سال تو یکی از پارک‌ها با یکی از رفقا (مجید) داشتیم رشته‌های علوم انسانی رو مرور می‌کردیم- این نکته رو هم بگم که من دوستدار شعر و ادب هستم و از دوران دبیرستان فقط می خواستم ادبیات قبول بشم (دست از طلب ندارم تا کام من برآید…) ولی فکر کنم به این شعر سعدی تا اون موقع برخورد نکرده بودم که می‌سراید: قضا کشتی آنجا که خواهد بَرَد * وگر ناخدا جامه بر تن دَرَد -تا چند تا از رشته‌ها را به لحاظ علاقه، توانایی‌ها و رتبه‌ای که آورده‌ایم؛ انتخاب کنیم. همون طوری که داشتیم رشته‌ها را مرور می‌کردیم، چشم من به رشته «کتابداری» افتاد و کلی خندیدم:
– مجید پرسید: به چی می‌خندی؟
– گفتم: به این رشته!
– چه رشته‌ای؟
– کتابداری!
اونم کلی خندید و منم این‌طوری بهش توضیح دادم:
– مجید می‌دونی هر کی تو این رشته (کتابداری) قبول بشه،آخرش چی کاره می‌شه؟
– {مجید که می دونست من با موارد این‌چنینی معمولاً شوخی می‌کنم، پرسید} چی کاره می شه؟
– بهش گفتم: هر کی تو این رشته قبول بشه، ورودی دانشگاه وایمیسه و کتاب‌های اضافی دانشجوها رو تحویل می‌گیره؛ عصری هم موقع رفتن دانشجوها، کتاب‌ها رو بهشون تحویل می‌ده!
– هنوز جمله‌ام تموم نشده بود که مجید شروع کرد به خندیدن.
خلاصه ایام گذشت و گذشت و گذشت… تا اینکه جواب انتخاب رشته‌ها اومد. خواهشا هول نشید تا ادامه داستان را براتون تعریف کنم (بشنوید ای دوستان این داستان* خود حقیقت شرح حال ماست آن).
دوتامون هم دانشگاه بوعلی قبول شدیم. مجید رشته «فقه و حقوق» و منم که معلومه! «کتابداری… » البته این نکته رو هم قبلش بگم که مجید هم از رشته‌اش خوشش نمی اومد و هرکی ازش می‌پرسید چه رشته‌ای قبول شدی؟! کلمه «فقه» رو خیلی ضعیف می‌گفت و «حقوق» را با چنان صلابتی می‌گفت که حتی مرحوم کاتوزیان هم این‌گونه نمی‌گفت؛ بنابراین اکثر افراد رشته مجید رو «حقوق» می‌پنداشتند!
خلاصه همون روز اول دانشگاه که من و مجید همدیگه رو دیدیم؛ بعد از کمی احوال‌پرسی، از همدیگه راجع به رشته‌ای که قبول شده بودیم، خبر گرفتیم. همین‌که مجید دونست من کتابداری قبول شدم! شوک عجیبی خورد و کلی خندید! از اون روز به بعد هر موقع که مجید من و می‌دید می‌گفت: « بیا عمران این کتابای من و نگهدار!!! » و منم فقط باید تأیید می‌کردم و با ساز ناساز و دلخراش او می رقصیدم! چراکه: هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست…
اوایل قبولی، خانواده، دوستان و برخی از اقوام به من طعنه می‌زدند و یا اینکه می‌گفتند اگه می تونی برو یه رشته (خوبِ) دیگه انتخاب کن. بنده خدا مادرم هم که تحصیلات دانشگاهی نداشت، با توجه به گفته‌های دیگران، هرچند روز یکبار به من گفت: اگه می تونی رشته‌ات رو عوض کن!!!
از یک‌ طرف ادبیات رو دوست داشتم و در این رشته قبول نشده بودم (هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود) و از طرف دیگر همیشه جواب من در مقابل دلسوزی‌ها! و طعنه‌های دیگران این بود: «همه رشته‌ها خوب هستن، آدم خودش باید خوب باشه تا بتونه تو اون رشته شخصی تأثیرگذار باشه»؛ بنابراین توفیق اجباری نصیبم شده بود و باید تو همین رشته کار خودم رو ادامه می‌دادم و تو دل خودم این شعر ایرج میرزا را زمزمه می‌کردم: «سیل هرگز سبب تنگی دریا نشود».
سال ۸۹ کاردانی رو گرفتم و در کنکور کاردانی به کارشناسی همان سال، با رتبه ۵ وارد دانشگاه شهید باهنر کرمان شدم و سال ۹۱ مدرک کارشناسی را در رشته کتابداری و اطلاع‌رسانی گرفتم. البته در کنکور کارشناسی ارشد که بهمن ۹۰ برگزار شد شرکت کردم و رتبه ۷ آوردم و مهرماه سال ۹۱ باافتخار وارد دانشگاه تربیت مدرس شدم! و سال ۹۳ نیز از این دانشگاه فارغ‌التحصیل شدم و تا امروز نیز از سال ۱۳۹۲، در نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور مشغول به خدمت هستم. همچنین از سال ۱۳۹۱ در سطح کشور و برای سازمان ها و دانشگاه ها کارگاه های آموزشی روش تحقیقی برگزار می کنم. اخیرا نیز کتاب “دستنامه جامع و کاربردی پژوهش” را به رشته تحریر درآورده ام.
اینکه آیا در این رشته تا چه اندازه موفق بوده ام یا نه را باید از دیگران پرسید:
خوش تر آن باشد که سر دلبران * گفته آید در حدیث دیگران
قربانی، عمران (۱۳۸۷). خاطره من و رشته‌ام. همدان.

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است -
آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد -

کد امنیتی *

مجله خبری یادداشت‌های دانشجویی |