دسته: خاطرات
من و رشته‌ام

من و رشته‌ام تیرماه ۸۷ کنکور رو که دادم، مرداد همان سال تو یکی از پارک‌ها با یکی از رفقا (مجید) داشتیم رشته‌های علوم انسانی رو مرور می‌کردیم- این نکته رو هم بگم که من دوستدار شعر و ادب هستم و از دوران دبیرستان فقط می خواستم ادبیات قبول بشم (دست از طلب ندارم تا […]

موش کتابخوان

پدرمادرم که همیشه آرزو داشتند، من توی کارخانه پنیر، یا سیلوی گندم مشغول به کار شوم. هنوز از شغل جدید من اطلاع ندارند.

او از کتاب مثل آمپول می‌ترسید

✳ مریم گریوانی . …. ظهر نبود. عصر هم نبود. چیزی بین این دو بود. کتابخانه خلوت بود و داشتم توی ذهنم دنبال سوژه ای برای ستون روزنوشت های یک کتابدارِ روزنامه همشهری می گشتم که سوژه در هیبتِ دختری با قدی بلند و نگاهی آشنا، روبرویم ظاهر شد. با خوشحالی سلام کرد و گفت […]

امتحان رانندگی و کتابدار آشنا!

استرس داشتم. اولین باری بود که تو این شرایط قرار می‌گرفتم. ما رو مدام از این خیابان به اون خیابان پاس می‌دادند و می‌گفتند صف بکشید و منتظر باشید؛ چاره ای هم نداشتیم بالاخره باید صبر می‌کردیم تا نوبتمون برسه. ماشین مورد نظر از دور پیدا بود. ماشین آروم آروم داشت نزدیک می‌شد. من و چند نفر دیگه منتظر بودیم ببینیم چی میشه. ماشین نزدیکتر شد، ترمز ناشیانه ای زد و پارک ناقصی کرد و دختری ناراحت از ماشین پیاده شد.

آقا مرغه در مدرسه تابستانی

حسن بلندی/ کتابدار کتابخانه شهدای فرهنگی آذرشهر مدرسه تابستانی خواندن سال ۹۵ مشهد؛ همکاران از هر نقطه کشورمون جمع، کلاس خانم پریرخ و آموزش قصه گویی خلاقانه که دو نفر از مربیان برجسته کانون پرورشی مشهد هم حضور داشتند استاد خواستند فردی برای نقل قصه خلاقانه بیاد روی سِن آمفی تئاتر، با کمال تعجب کسی […]

نوروز بچگی‌هایم

نوروز بچگی‌های من با نوروز امروزی فرق داشت آخرای اسفند چمدان می‌بستیم و با مینی بوس قرمز مشتی قدرت که روزی یک‌بار از تهران به سمت روستایمان حرکت می‌کرد عازم می‌شدیم با لباس‌های نو و کفش‌های براق ورنی عروسکی .. نوروز در روستا حال و هوای دیگری داشت در همه خانه‌ها از صبح تا شام […]

بهار هم دلتنگ می‌شود ….

#فهیمه_علی_عسکری (دانشجوی کارشناسی علم اطلاعات و دانش شناسی دانشگاه الزهرا) #دلنوشته جایش درست کنار سفره هفت سین بود چارقد گلگلی اش را که پدر بزرگ برایش خریده بود با کلی ناز سر کرده بود همیشه چند تار موی سفید از زیر چانه‌اش بیرون زده بود فرق موهای سفید یخی‌اش را همیشه، شبیه خاتون‌های قاجاری، باز […]

فراخوان ارسال برترین یادداشت، دلنوشته و خاطره دانشجویی

فراخوان ارسال برترین خاطره، یادداشت و دلنوشته دانشجویی مجله خبری یادداشت‌های دانشجویی به مناسبت فرارسیدن نوروز ۱۳۹۷ به برترین خاطره، یادداشت و دلنوشته دانشجویی جوایز نفیسی اعطا می‌کند. علاقمندان می توانند حداکثر تا پایان روز سه شنبه ۱۴ فروردین ماه ۱۳۹۷ آثار خود را از طریق راه‌های ارتباطی ایمیل Stnote1@gmail.com و یا آی دی تلگرام […]

تجربه یک خواب دلخواه!

اینجا نویسنده‌ها محبوب‌ترین قشر جامعه‌اند. آقای مشیری هم یکی از هزاران ناشری است که از به فروش رفتن هزاران نسخه از یک کتاب نزدیک است بال در بیاورد. دقایقی بعد کتابی جدید دست همگی‌مان است، دیگر نه ازدحامی است و نه نگرانی، نه سر و صدایی است و نه هیاهویی!!!

مادر کتاب به دست!

منظورت از اینکه کتاب اولویت زندگی‌ات شده است یعنی چه؟
– یعنی وقتی بی‌حوصله‌ام کتاب می‌خوانم؛ وقتی از چیزی ناراحت هستم، کتاب می‌خوانم؛ وقتی کم می‌آورم، کتاب می‌خوانم؛ وقتی خوشحال هستم کتاب می‌خوانم؛ وقتی قرار باشد برای کار خوبی به خودم جایزه بدهم، کتاب می‌خوانم؛ وقتی خسته هستم، کتاب می‌خوانم؛

مجله خبری یادداشت‌های دانشجویی |